
دل هیچکس نمی سوزد برای حال غمناکم
مگر سوزد همان شمعی که می سوزد سر خاکم
سکوتم را به باران هدیه کردم تمام زندگی را گریه کردم
نبودی در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دید نیست حال من از این و ان پرسیده
نیست
گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ فالم را گرفت یک غزل امد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود انچه می پنداشتیم

دلم گرفته از ادم هایی که می گن دوست دارم اما معنی شو نمی
دونن
از ادم هایی که می خوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو
نیستن
از اونایی که زیر بارون برات می میرن وقتی افتاب می شه همه چیز
یادشون میره
+ نوشته شده توسط امین در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت
4:34 |


